محبوب من !

ان زمان که تو را با عطش عشق و شیره ی جانم در اغوش می کشیدم

و از لبانه همیشه شکفته ات بوسه ی عشق بر می چیدم

و با نوازش شبانه ات شب را تا طلوع  ثانیه ای بیش نمی دیدم

و سرم را که هم چون صفحه ی نت پر از اواهای نا سرودنی بود بر سینه ات می نهادم

و هچگاه به اوار شدن این ستون که پر از جلال بود نمی اندیشیدم...

اری دقیقا همان زمان بود.....

  همان زمان بود که من به وازه ی ((من)) تک خند زدم

و باور داشتم  در سرزمینی که باغبان بذر عشق می پاشد ((من)) جز داستانی افسانه ای و مضحک بهای دیگری ندارد.

 ولی پس از مدتی پرسه زدن در کوچه های تنگ و خفقان اور سرزمین ان باغبان

دانستم که نفسم دارد میگیرد  شاید اشتباه می کنم فکر کنم این قلبم بود که داشت میگرفت....

به قدم هایم سرعت بخشیدم تا ببینم اخر شهر باغبان کجاست

که همان زمان بود دقیقا همان زمان

که الهه ای به سویم امد

با تعجب پرسید چرا اینقدر حولی؟!

من که داشتم نفس نفس می زدم گفتم : پس این کوچه های تنگ کی تمام می شود؟

و حال این بود که تک خند زد به من و گفت:

ادرس رو اشتباهی اومدی.........

گفتم اذیتم نکن می دونم که غلط نیومدم

داشت با حرفاش نا امیدم می کرد دستم رو گذاشتم رو گوشم تا صداش رو نشنوم ولی اون اینقدر بلند حرف می زد که دستانم نتوانست بر اصواتی که او با کراهت بر زبان می اورد غلبه کند

حرفاش که تموم شد گفتم نمی خواد الکی تو دلم رو خالی کنی

بگو ادرس باغبان کجاست؟

او به اسمان چشم دوخت و گفت خدا بیامرزدش، روی کره ی خاکی خیلی گناه کرده و مطمنن خداوند او را مورد عفو قرار نخواهد داد

اشک چشمانم را احاطه کرد و گفتم چه زود رفت........

رو به او گفتم لا اقل نشانی از فروشنده ی ان بذر ها به من بده

با کمی تردید و دو دلی نشانه او را برایم نوشت

راه زیادی نبود....... تنها فقط 10 سال طول کشید تا خانه اش را یافتم

پله های خانه اش را دو تا یکی کردم و بدون فکر کردن به خستگی راه 10 ساله ام به سمت اتاقش دویدم

و او را بین هزاران هزار بذر های نپاشیده یافتم

او مشغول بود به پیچیدن بسته ای که حاوی اش بذر عشق بود  اخرین گره اش را زد و ان را هم روی بقیه نهاد

متوجه حضورم در این یک سالی که رو به رویش ایستاده بودم شده بود ولی اول می خواست گره بسته اش را محکم کند بعد حرفی به میان اورد

رو به او گفتم تو که می دانی خریدار بذر هایت دیگر نفسی به سینه نمی اورد پس چرا باز هم  بذر های جدید در کاغذ می پیچی؟

گوشه ی چشمش را که تر شده بود پاک کرد و گفت : بله می دانم. ولی منتظر باغبان جدیدی هستم...!

همان زمان بود....

بله دقیقا همون موقع بود که با نگاهش ان مسیولیت سنگین را به دوشم انداخت و گفت حالا از همین راهی که اومدی برگرد و به کار جدیدت مشغول شو....

تمام بذر ها را روی دوشم نهاد و بدرقه ام کرد....

همان زمان بود دقیقا همان زمان که دانستم اینک باغبان منم.... و ثانیه ای بعد کسی دیگر....

بله همان زمان بود که من دانستم عشق چیزی است در گرو دست ها....

و همان زمان بود که بیشتر تو را به خود فشردم و دانستم اینک عشق در دستان من است...

بله همان زمان بود که دانستم دقیقا همان زمان....

                      

     این مطلب رو خودم  به مناسبت روز عشق یا به عبارتی والنتاین نوشتم .نویسنده خوبی نیستم و امیدوارم من و ببخشید. امیدوارم عشقتون جاودان باشه دوستان گرانقدر


 

نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت