من روز خويش را
با افتاب روي تو،
كز مشرق خيا ل دميده ست
اغاز مي كنم.
من با تو مي نويسم و مي خوانم
من با تو راه مي روم و حرف مي زنم
وز شوق اين محال:
_كه دستم به دست توست!_
من جاي راه رفتن،
پرواز مي كنم!
ان لحظه ها كه مات
در انزواي خويش
يا در ميان جمع
خاموش مي نشينم:
موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم.
گاهي ميان مردم،در ازدحام شهر
غير از تو هر چه هست فراموش مي كنم.
گويند اين و ان به هم _اهسته_:
_هان و هان!
ديوانه را ببينيد!
بيخود چو كودكان
لبخند مي زند!
با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟! _اه،
من دور ازين ملامت بيگاه،
همچنان،
سرمست،
در فضاي پريخانه هاي راز
شاد از شكوه طالع و بخت موافقم.
اخر،چگونه بانگ برارم كه:_عاقلان!
ديوانه نيستم،
به خدا سخت عاشقم!
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من اناری را میکنم دانه...
به دل می گویم...
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
romeo+joliet