غم ما هم غم نیست...
غم ما را از دل استکان عرقیست...
شیشه ی ابجویی می شوید....
غم ما هم غم نیست...
گر چه پیوسته به هم می گوییم
که غم ما هم بس کم نیست......
دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
اگر به ديدن من مي ايي اي مهربان
برايم چراغ بياور
و دريچه اي كه از ان
به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم....
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
من روز خويش را
با افتاب روي تو،
كز مشرق خيا ل دميده ست
اغاز مي كنم.
من با تو مي نويسم و مي خوانم
من با تو راه مي روم و حرف مي زنم
وز شوق اين محال:
_كه دستم به دست توست!_
من جاي راه رفتن،
پرواز مي كنم!
ان لحظه ها كه مات
در انزواي خويش
يا در ميان جمع
خاموش مي نشينم:
موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم.
گاهي ميان مردم،در ازدحام شهر
غير از تو هر چه هست فراموش مي كنم.
گويند اين و ان به هم _اهسته_:
_هان و هان!
ديوانه را ببينيد!
بيخود چو كودكان
لبخند مي زند!
با خود چگونه گرم سخن گفتن است؟! _اه،
من دور ازين ملامت بيگاه،
همچنان،
سرمست،
در فضاي پريخانه هاي راز
شاد از شكوه طالع و بخت موافقم.
اخر،چگونه بانگ برارم كه:_عاقلان!
ديوانه نيستم،
به خدا سخت عاشقم!
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
نادرند كساني كه به نداي قلب خود گوش فرا مي دهند و در مرداب ، به رويش نيلوفر ابي مي نگرند...
اگر روزي نور را در رنگ سفيد، با قلم مو اسير كنم و ان را به نقاشي هايم بپاشم،اسماني را نقاشي خواهم كرد كه اسمان نيست،اما پرواز است...
مادر،عصيان خاموش شده ي من است در برابر جبر زندگي و شعر من است براي سرودن عشق زندگي...
در اين نكته ي بخصوص است كه اعتقاد دارم، قضاوت انسانها بر مبناي روابط عاطفي انهاست و مهر هميشه مانع از داوري بي طرفانه است.انسان كساني را كه دوست دارد قضاوت نمي كند بلكه سعي در درك انها دارد...
شاييد كه خودم نيز از ياد مي بردم كه هستم. كمكم خود به نبودنم عادت كردم و از اينكه به چگونه بودنم بينديشم،خلاص شدم!
مگر غم رنگ دارد؟ اري، مال من داشت اين بار غم من سرخ گونه به رنگ اسمان بود و همچون فلز گداخته اي، همچون سرب مذابي بر جانم فرو مي ريخت.از سوزش ان، فرياد براوردم. اين نخستين بار بود كه زندگي مرا مي سوزاند....
چقدر بي رحمند كساني كه صورت معصومانه ي كودكان را ارزيابي مي كنند. انها را زشت يا زيبا مي خوانند. غافل از اينكه چهره ي انسانها با گذشت زمان و به اهستگي، شكل درونشان را مي گيرد و سرنوشت،ارزيابي خود را جدا از اين قضاوتها به كار خواهد گرفت...
انسانها نسبت به خميره ي ذاتي و جوهر وجودي،در طول زنگي به دنبال ارزشها و فراگيريها مي روند و ارزش هاي نهفته ي خود را نسبت به هدفي كه دنبال مي كنند، بروز مي دهند و براي اين ارزشها مدركي وجود ندارد،مگر شعور انسان ها....
ارزش ها را با قيمت اشتباه مكن...!
ازاد منشي و احترام به عقايد ديگران،نخستين درس اخلاق بود. در باور من زيبا ترين و دوست داشتني ترين اين دروس (( ازادي انتخاب)) بود...!
اصل مهم،نحوه ي نگرش انسان به جهان هستي و پي بردن به ارزش هاست. اما پيش از اينكه به نحوه ي نگرش و قالب ارزش ها بينديشيم، مي بايد هويت خود را باز شناسيم. هويت،چيزي جدا از پندار انسان،در توالي تاريخ و گستره ي فرهنگ و سنت نيست !
مي بايد ارزش ها را از قيمتها جدا ساخت. تنها هنر است كه هيچ حادثه اي از ارزشش نمي كاهد !
من به اين واقعيت شوم پي بردم كه ثروت و ماديات را قوانيني است كه ان را با روابط عاطفي و ارزش انسانها كاري نيست...
امروز مي دانم خداوند گناهان دو گروه را نمي بخشايد: انان كه ظلم مي كنند و انان كه ظلم مي پذيرند. با اين همه، اگر شرايط زندگي مجبورم سازد كه در يكي از اين دو گروه قرار گيرم،گروه دوم را بر خواهم گزيد...!
خورشيد شرمگين، در پشت قنديلها پنهان مي ماند و سرماي درونم را به تسلي گرم نمي كند. افتاب نيز در سوگواريم يخ بسته است...!
شايد ساكنين كوير ، براي داشتن كاشانه ، نيازي به داشتن خانه و ماوا ندارند، چرا كه هركجاي كوير خانه ي انهاست. شايد انها همان انسان هايي هستند كه در افق لايتناهي بي خط، جوشيدن چشمه را در كوير ديده اند و از ان پس، به راز زيستن و خلاصه زيستن پي برده اند!
امروز من مرهمي جز عشق كه ذات درد است، براي زخمهاي زندگي نمي شناسم. چه شگفت است عشق كه هم زخم است و هم مرهم...
باور هاي انسان در شكل بخشيدن به سرنوشت، نقش عمده اي را بر عهده دارند. شخصيت هر شخص، خوشبختي يا بدبختي را معنا مي بخشد و تعبير مي كند...
شرط ورود به صحنه صداقت بود. چرا كه باور دارم گر چه صداقت، جبران كمبود جوهر خلاقيت نيست ولي فرزند همتاي ان است.فقط با صداقت است كه مي توان رو در روي زندگي ايستاد و بار سنگين ان را تاب اورد....
حضور نواي موسيقي همچون تنفس هوا براي زيستنم، يك نياز و ضرورت بوده و هست...
برخي از درها مي بايد بسته بمانند. برخي از رازها را نمي بايد گشود. انان كه مي بايد بدانند، دانسته اند و انان كه مي خواهند بدانند، راه دانستن را خواهند يافت...
اينجا كسي است پنهان، همچون خيال در دل...
منتقدين و هنر شناسان عصر ما، ان چنان در باور هايشان سست و مرددند كه غالبا پس از نيم قرن، ارزش هاي شناخته شده را تاكيد مي كنند! شايد كه انها نبوغ نواغب در قيد حيات را باور ندارند و تنها مرگ هنرمند است كه ارزشها را به مرور زمان برايشان اشكار مي كند !
به اوج رسيدن دشوار است اما در اوج ماندن دشوار تر، چرا كه نهايت اوج، نخستين مرحله ي سقوط است...
مي بايد مجنون بود تا دانست ليلي چقدر زيباست. ولي من باور دارم ليلي همانقدر زيباست كه خود تصور دارد. اوست كه مجنون را به انچه خود باور دارد متقاعد كرده است.
انسانهايي كه سپاس خوشبختي را دارند،شاعراني هستند كه با ((واژه هاي لحظات زندگي)) شعر مي گويند...
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
بگذار بگريم من ، بگذار بگريم بگذار در اين نيمه شب تار بگريم
او رفت و اميد دل من دور شد از من بگذار كه بر دوري دلدار بگريم
در ماتم پژمردن گل هاي اميدم بگذار كه چون ابر به گلزار بگريم
مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم
غمخوار من خسته به جز ديده من نيست بگذار به غمخواري خود زار بگريم
در ورطه ديوانگيم مي كشد اين عشق
بگذار بر اين عاقبت كار بگريم...
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
(( شراب مرگ خورم بر سلامتي وطن
به جاست گر بدين مستي افتخار كنم ))
(( ان زمان كه بنهادم سر به پاي ازادي
دست خود ز جان شستم از براي ازادي
تا مگر به دست ارم دامن وصالش را
مي دوم به پاي سر در قفاي ازادي ))
(( در كف مردانگي شمشير مي بايد گرفت
حق خود را از دهان شير مي بايد گرفت ))
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
امدي دست تو مي گيرم،بر دستت بوسه مي زنم
با عشق با هراس بر دستت بوسه مي زنم
امدي كه نابودم كني عشق،خوب مي دانم
زانوانم مي لرزد،بيا نا بودم كن،بر دستت بوسه مي زنم
دندان در ميوه فرو مي بري و به دورش مي اندازي
در قلبم دندان فرو كن كه از ان توست
خوشا زخمي كه از دندان تو بر جا ماند،بر دستت بوسه مي زنم
همگي ام را مي خواهي و چون همه را گرفتي،به هيچ كارش نمي زني
جز ويراني بر جاي نمي گذاري،
بر دستت بوسه مي زنم.....
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
برف كوهستان گرما داشت
خون ما ، در رگ هامان مي جوشيد
زندگي معنا داشت...
دامون ام!
جنگلي كوچك من
دست ما ، با دست مردم گل مي داد.
دست ما ، بي دست مردم ويران مي شد...
قلب ما از رنج مردم غمگين مي شد.
عشق ما ، با مردم معني داشت
صف به صف سر نيزه ،
صف به صف دشمن
ا ما با عمو هاي تو ما يك فدايي بوديم
تا كه ايران تو ازاد شود.
بهترين هديه ما جان ،
بهترين هديه براي تو دامون !
ازادي...
توضيح: (( اخرين سروده ي خسرو گلسرخي خطاب به فرزندش دامون ، كه در دي ماه 1352 در سلول شماره ي يك زندان اوين قلم خورده است ))
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
انكه بي باده كند جان مرا مست كجاست؟
انكه بيرون كند از جان و دلم دست كجاست؟
انكه سوگند خورم جز به سر او نخورم
انكه سوگند من و توبه ام بشكست كجاست؟
نوشته شده توسط بنفشه در ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من اناری را میکنم دانه...
به دل می گویم...
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود....
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
romeo+joliet